تبلیغات
شبهای نیلوفری
تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 10:28 ب.ظ | نویسنده : sara
گلوله ای
 که مرا کشت
به من میخندید..



تاریخ : سه شنبه 5 اسفند 1393 | 12:14 ب.ظ | نویسنده : sara

در خیالات خودم
در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم،
خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی
كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی،
گرچه میدانی که نیست

شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم،
توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت،
می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری،
بین دستانی که نیست..؟!

وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم،
در ایوانی که نیست

می روی و
خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم،
با یاد مهمانی که نیست...!

بعد تو
این کار هر روز من است
باور این که نباشی،
کار آسانی که نیست...!



تاریخ : پنجشنبه 23 بهمن 1393 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : sara

از این شهر خاکستری دلخورم ...



تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : sara
شد درد روی درد .. این نیز بگذرد
لبخندهای سرد .. این نیز بگذرد
این درد بی کسی .. در طول این نبرد
با من چها که کرد .. این نیز بگذرد

فریاد های مرد .. این نیز بگذرد
آن روزهای سرد .. این نیز بگذرد
آن لاله های سرخ .. شد لاله های زرد
دل ناله ای نکرد .. این نیز بگذرد

 

{ سیدتقی سیدی }



تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : sara
نیستی و سالهاست
دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها مواجه اند ..
نیستی و کودکانمان
"با کمان"
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
پرندگان مرده را نشان نمی دهد
هیچکس برایمان دست دوستی تکان نمی دهد ..
نیستی و موجها هنوز
سنگ خاک را به سینه می زنند
ابرها هنوز
روی حرف آفتاب حرف می زنند ..


{ ‏محمدحسین نعمتی‬ }

تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 10:01 ب.ظ | نویسنده : sara
خرابت میکند چشمان آبادی هر از گاهی
به آتش می کشاند شهر را بادی هر از گاهی
تو شیرین هزاران خسرو هم باشی دلم قرص است
که می افتد به یادت عشق فرهادی هر از گاهی ..

تو رستم باش و من سهراب ، اما خوب میدانم
که می افتد به پای صید ، صیادی هر از گاهی
تو با من سرگرانی و من از قهر تو غمگینم
ولی شادم به اینکه با کسی شادی هر از گاهی ..

تو دربند نگاهی نیستی ، هرگز نمی فهمی
که قلیانهای دربند و فرحزادی هر از گاهی ...


تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : sara
چشمهایت چراغ راهنماست ، بر سر پیچ تند ابروهات
آرزویم نگاه کردن توست ، چشمهایت چراغ جادوهات
با نگاهت شکار می کردی ، خلق را تار و مار می کردی
رهبر کُردهاست چشمانت ، لشکر تُرکهاست گیسوهات ..

روی شن ها گذاشتی پا را ، شانه می کرد باد موها را
مویت آشفته کرد دریا را ، ناخدا رحم کن به جاشوهات
ساحلم را قدم نزن اینقدر ، موجها را به هم نزن اینقدر
دسته کن گلگلیِ دامن را ، آمده آب زیر زانوهات ..

نازک آرای ساقه گل مویت ، نکن اینقدر نازک ابرویت
ناز کم کن ، کمی اجازه بده ، تا بچینم از آلبالوهات
بس کن این رسم تندخویی را ، با من اینقدر ترشرویی را
نوبهار ست فرصت خوبی ست ، که شکوفه کنند لیموهات ..

باز کن چشم قهوه چی اَت را ، دوقلوهای قهوه ای اَت را
چند شب می شود که زندانی ست ، روز پشت دو قلّه ی کوهات
بند بگشا تمام کن شب را ، لب من را ، لب مرا ، لب را
بوسه باران صبحگاهی کن ، لب لبِ توست، هرچه خواهی کن ..


تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : sara
من دخترم...
هرچقدر مغرور باشم...
هرچقد محکم باشم...
هرچقد بی تفاوت باشم...
یه وقتایی... یه روزایی... یه جاهایی...
دلم میگیره...!!
آره دخترم...
اما باغرور خاص دخترانه ی خودم... اون لحظه نمیگم بغلم کن...
نمیگم بوسم کن...جیغ میزنم...داد میزنم...میگم برو...میگم تنهام بذار...
اما خیلی بی انصافی... که ندونی تو اون لحظه... دلم گم شدن توی آغوش مردونه تو رو میخواد...
و گریه کردن رو شونه هات...
این برام ته ته آرامشه...!!!


تاریخ : جمعه 23 آبان 1393 | 04:56 ب.ظ | نویسنده : sara
باز دور پنجره قفس کشیدم
باز عطرتو نفس کشیدم
قلم تو دست من پر از سکوته

باز از ترانه دست کشیدم...






تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 03:02 ب.ظ | نویسنده : sara


تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 03:02 ب.ظ | نویسنده : sara


تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : sara


تاریخ : چهارشنبه 23 مهر 1393 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : sara


تاریخ : یکشنبه 6 مهر 1393 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : sara


تاریخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : sara
آرامش نه عاشق بودن است
نه گرفتن دستی که محرمت نیست
نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای ...
آرامش حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها ؛ نابودت نمیکند ...
وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد
وقتی نیاز نیست برای بودنش التماس کنی
غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری ،
وقتی مطمئن باشی با او هرگز تنها نخواهی بود
آرامش یعنی همین ، تو بی هیچ قید و شرطی خدا را داری ...


تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • آریس دی ال
  • مهریه
  • پاپو مارکت
  • سبزوار